|
در ميان كوچه باغهاي كودكي |
با كمي تحقيق و تفحص در حال و هواي سرويس دهنده هاي گوناگون وبلاگ نويسي ديدم ديگر دلم نمي خواهد اينجا به نوشتن ادامه دهم.
درضمن خانه تكاني و اسباب كشي هم بد نيست.
كل آرشيو 2 ساله اين وبلاگ را منتقل كردم به يك آدرس جديد. از همه شما هم دعوت مي كنم از اين به بعد اگر همچنان مايل به دنبال كردن نوشته هاي اين حقير بوديد به منزل نو تشريف فرما شويد.![]()
اول مي خواستم كليه نظرات شما عزيزان رو هم منتقل كنم بعد ديدم كار وقت گيري است و البته از حوصله من هم خارج.
پس به دوليل اين آدرس رو حذف نمي كنم:
1- براي اينكه نمي خواهم نظرات تك تك دوستان از بين بروند، چون همه انها براي من مهم، با ارزش و قابل احترامند.
2- اين صفحه و اين آدرس براي من بي نهايت عزيز و با ارزش هستند و يك جورهايي احساس مي كنم اگر به كلي حذفشان كنم انگار در زندگيم يك جايي خالي مي ماند.
پس اگر دوست داشتيد به دفترچه خاطرات جديد من سربزنيد مي تونيد از آدرس زير استفاده كنيد:
http://aloneprincess.persianblog.ir

نه تو مي ماني
و نه اندوه
و نه هيچيك از مردم اين آبادي.
به حباب نگران لب يك رود قسم
و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت،
غصه هم مي گذرد.
آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند...
لحظه ها عريانند
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...
سهراب سپهري
چند روز پيش براي صحبت كردن با يكي از آقايون بالادستي رفتم حوزه مديرعامل. همينطور كه با استرس فراوان منتظر بودم تا اون آقا من رو به دفتر كارشون دعوت كنن، آقاي ... يكي از همكاران زحمتكش واحد خدمات براي من چاي آورد و همينطوري كه درحال سلام و احوالپرسي بوديم، يكدفعه از من پرسيد خانم ... اسم عطرتون چيه؟ لبخندي زدم و اسم عطر رو بهش گفتم، بعد پرسيد قيمتش چنده؟ قيمتش رو هم بهش گفتم، حالا من همينطوري داشتم با خودم فكر مي كردم كه براي چي اين سوالات رو از من مي پرسه، وقتي قيمت رو شنيد، با صداي بلند خنديد و گفت اي بابا من براي خريد كت و شلوار هم اين پول را پرداخت نمي كنم، گفتم اگر 10 يا 15 هزار تومان باشد براي خانمم هديه بخرم. يكدفعه انگاري تمام خستگي روحي و جسمي من از بين رفت، لبخندي نشست گوشه لبانم و كلي تحسينش كردم، البته به همان ميزان هم غمگين شدم، براي تفاوتها و ناعدالتيها، اما باز هم خوشحال بودم براي اينكه مهر و محبت و شعور و احساسات در وجود خيلي از آدمها هنوز هم موج ميزند، اون روز با اينكه خودم وضعيت خوبي نداشتم اما گفتگوي كوتاهي كه با آقاي ... داشتم از گوشه ذهنم پاك نميشد. دلم ميخواست براي عشق و محبتي كه نسبت به همسرش داره بهش هديه اي بدم، اما ترسيدم از اينكه به غرورش بر بخوره. بعد وقتي به اتاق اون آقاي بالادستي دعوت شدم و شروع به صحبت كرديم، برخوردش رو و طرز فكرش رو نسبت به يك خانم دائما داشتم با همكار زحمتكش واحد خدمات مقايسه ميكردم، در اولين برخورد با هر خانم اول به كفشهايش نگاه مي كند كه مبادا پاشنه دار باشند، بعد سلام مي كند و همينوري كه دارد باهات صحبت مي كند به لباسهايت نگاه مي كند و انگاري كه دارد به دنبال يك نقطه ابهام در حجابت مي گردد. و بلااستثناء هربار كه با هرخانمي صحبت مي كند طوري از مخالفتش با حضور زنان در اجتماع حرف مي زند كه خود من اگر جسارت اين رو داشتم كه قيد آينده و خيلي از آرزوهام رو بزنم يك تف بزرگ مي انداختم همانجا روي صورتش و از اتاق مي آمدم بيرون.
داشتم به اين فكر مي كردم چه بدبخت است همسر آن آقاي بالادستي و چه خوشبخت است همسر آن همكار زحمتكش واحد خدمات...
روزگار غريبي پيدا كرده ام در اداره، رئيس محترم وضعيت جالبي ندارد اين روزها، البته در اين سازمان اما اين روزگار نابسامان رئيس دارد مستقيم روي موقعيت شغلي من تأثير ميگذارد. مانده ام بين دوراهي از طرفي آقايون بالادستي از چپ و راست براي من به طرق مختلف خط و نشان ميكشند و مستقيم و غيرمستقيم تهديد ميشوم، و از طرفي رئيسم به من ميگويد به روي خودت نياور و صبر داشته باش. ديگر به من ثابت شده است كه رئيس هم براي حفظ موقعيت دارد از من استفاده ميكند. ديروز بعد از 3 سال تمام شجاعت خود را يكجا جمع كردم و گوشي تلفن را برداشتم و با او تماس گرفتم و قبل از اينكه جسارتم را از دست بدهم شروع كردم به زدن حرفهايم و گفتم كه با اين وضعيتي كه پيش آمده است صلاح نيست كه ديگر من فعاليتم را با شما ادامه بدهم و اينكه اجازه بدهيد جابجا شوم و از اين حرفها اما بازهم مثل هميشه شروع كرد به شلوغ كردن و قطع كردن حرف من و طبق معمول اجازه نداد همه حرفهايي را كه با خودم تمرين كرده بودم و نقشه كشيده بودم براي به نتيجه رسيدنشان، كامل به زبان بياورم، بازهم نگذاشت براي خودم تصميم بگيرم و گفت خونسرد باش و صبور، همه چيز درست ميشود، آخر يك نفر به من ياد بدهد همچنان مقتدر و محكم بايستم جلوي رويش (البته از پشت تلفن، آخر رئيس خيلي وقت است اين طرفها آفتابي نشده است كه حضوري با او صحبت كنم) و بگويم من ديگر تمايل ندارم با شما كار كنم، ميخواهم منتقل شوم به يك واحد جديد و كم دردسرتر، ميخواهم يك مقدار آرامش داشته باشم و از همين حرفها، خلاصه اينكه خواستم بگويم يك مقداري هواي اينجا طوفانيست اين روزها.

پشت پنجره ها غم غريبي موج مي زند
آسمان گريه مي كند
و زمين سيراب مي شود
آسمان كه مي خندد اما زمين خشك و پژمرده است.
قانون عجيبي است
گويي هميشه براي شاد بودن يكي، ديگري بايد غمگين باشد
و حكايت قلب هاي ما از آن غمناك تر
گويي طنين جدايي را فرياد مي زنند...
و كمي آن طرف تر شبنم ها، عاشقانه يكديگر را به آغوش مي كشند
در هم تركيب مي شوند و رفته رفته يكي مي شوند...
و ما پشت پيچك ها دور از هم دستانمان خيسي گونه هايمان را لمس مي كنند
و چشمانمان وصال مرگبار شبنم ها را به سوگ مي نشينند...
و دود سيگار تو از آن سوي پيچك ها پيداست...
قبلا گفته بودم، گاهي اوقات كه از مسائل پيرامون زندگي خودم دل زده مي شوم، مشامم را تيز مي كنم در هواي زندگي ديگران و به طرق مختلف درگير مي شوم در روزمرگي ها و روزمردگي هاي ديگران. نه اينكه فكر كنيد پيش خودتان از فضولي و كنجكاويم است، نه اين يكي از خصوصيات اخلاقي من است كه تنها نمي توانم به زندگي خودم بسنده كنم، اتفاقاتي كه براي ديگران مي افتد (حال اين ديگران نزديكان و دوستانم باشند، يا گاه انسان هاي مجازي كه هيچ گاه از نزديك نديدمشان) برايم مهم است و جالب، بهشان اهميت مي دهم، تحت تأثيرشان قرار مي گيرم، غرقشان مي شوم حتي!
مثلا وبلاگ دوستان را كه مي خوانم، با دقت هم مي خوانم، نوشته هايشان را كلي تجزيه و تحليل مي كنم، تصورشان مي كنم از پس نوشته هايشان و با شاديهايشان شاد مي شوم و از نااميدي ها و غاصه هايشان غصه دار.
با بعضي هايشان هم ذات پنداري مي كنم، و البته خيلي هايشان را هم از صميم قلبم درك مي كنم.
اين اتفاق به كرات در زندگي واقعي من هم رخ مي دهد، يكبار يادم است با بهار از سركار برمي گشتيم، در يك دوره اي بوديم جفتمان كه حالات روحي جالبي هم نداشتيم. ( من و بهار جفتمان متولد فروردينيم و روحياتمان بهاري و خيلي شبيه به هم) بعد همينطوري رفتييم نشتيم يك جا معجون سفارش داديم، بعد شروع كرديم از دلتنگي هايمان با هم حرف زديم، يك دفعه بهار زد زير گريه، از گريه اش بغضم گرفت، حالا بماند كه كلا بهار بي دليل گريه اش گرفت، هرچند بعد از آن گريه مفصل بهار جفتمان به اين ديوانگي هايمان كلي خنديديم.. اما ديدن اشك هايش تا آخر آن روز باعث شد فكر من مشغول باشد. يا مثلا يكبار يادم است يك همكاري داشتيم در واحد قبلي كه كلا با هيچ كس سر سازگاري نداشت، و بارها پيش آمده بود كه بي دليل و يكدفعه اي سر من و بقيه داد زده بود، طوري كه همه خندشان گرفته بود از برخوردها و عكسالعمل هاي خام و بچگانه اش، اما همان برخوردها و رفتارهاي به اصطلاح عصبي و هيستريكش باعث شده بود به اون و نوع زندگي و مشكلاتش زياد فكر كنم، اين شخص آن موقع ها خيلي ذهنم را به خودش مشغول كرده بود، يكبار همينطوري در سكوت همه داشتيم كار مي كرديم و سرمان هم شلوغ بود، از آن مدل هايي كه هيچ كس به كار ديگري كاري ندارد و همه فقط مي خواهند كاري كه روي ميزشان است زودتر انجام شود و راحت شوند، كه يكدفعه آن همكارم در سكوت زد زير گريه، من كه ميزم نزديك ميزش بود متوجه شدم، يادم مي آيد با هم صحبت هم نمي كرديم، نه اينكه فكر كنيد من در محيط كار مثل اين بچه ها قهر مي كنم و دعوا مي كنم، نه اتفاقا اصلا هم اينطوري نيست، اين همكارم كه 8 سال از من بزرگتر بود اينطوري بود و هرچند وقت يكبار تصميم مي گرفت با يكي قهر و دعوا كند، اوهوم، بعد داشتم مي گفتم، من متوجه شدم دارد گريه مي كند، بماند هيچ وقت دليل گريه آن روزش را نفهميدم اما با گذشت 2 سال هنوز به او فكر مي كنم گاهي، نه هميشه،
من اينطوريم گاهي در يك چنين موقعيت هايي مچ انسان ها را مي گيرم، همدردي مي كنم با آنها، شريكشان مي شوم، اما نمي دانم چه مرضي دارم كه وقتي غمباد مي گيرم، اجازه نمي دهم هيچ كس (دوستان و عزيزانم) اشكهايم را ببيند،
اما درست زماني كه از چيزي ناراحت مي شوم و دلم مي خواهد با خودم خلوت كنم،آدمهاي اشتباهي مچم را مي گيرند،
مثلا يكبار تحت فشار كاري شديد بودم همين پارسال، از نظر روحي و جسمي بي نهايت خسته هم بودم، و رئيسم هم مجبورم كرده بود تا ديروقت بمانم سركار، بعد يكدفعه در تنهايي خودم را قايم كردم پشت مانيتور و بغضم تركيد، بعد دقيقا در چنين موقعيتي رئيسم آمد بالاي سرم،
يكبار ديگر هم يادم است رئيسم من را صدا زد در رابطه با جابجايي آن موقع ها مي خواستيم صحبت كنيم، بعد يك دفعه در همان برهه ديوانگي و فشار روحي و رواني بودم وسط بحث گريه ام گرفت، زدم از جلسه بيرون، تا دو روز دلم نمي خواست رئيسم را ببينم، حرصم گرفته بود.
بعد يكبار هم (اين از همه لج دربيار تر است) داشتم توي اينترنت مي گشتم يك اخبار و عكس هايي ديدم كه خيلي بهم ريختم بعد داشتم در تنهايي گريه مي كردم كه يكدفعه همكار آقاي بداخلاق آمد همينطوري من را كه ديد يادش رفت كه براي چه چيز آمده من هم رويم را برگرداندم، خودم را مشغول كردم بعد اون هم سريع از اتاق رفت بيرون، يعد يعني دوست داشتم خودم را تنبيه كنم، دوست داشتم به خودم فحش بدهم، كه دقيقا هميشه اشكم را كنترل مي كنم، اما يكجاهايي اين مدلي مي شود كه نبايد بشود!
پي نوشت: يكي دوتا وبلاگ است كه دارم مي خوانمشان، يك بك گراندي از قبل از نويسنده هايشان داشتم، خيلي تحت تأثير قرار گرفتم
پي نوشت 2: من هيچيم نيست خدا رو شكر، حالا حالا ها در خدمتتان هستم :دي
پي نوشت 3: يك مدتيست دارم به يك مسئله اي فكر مي كنم، در رابطه با آينده هم است، يك جورهايي يكي از آرزوها و علائقم را در بر مي گيرد، اما با ريسك بالايي همراه است، هنوز دارم روي اين مسئله فكر مي كنم، بايد همه جوانب را در نظر بگيرم. (اين آخري مربوط مي شود به موضوع اين پست)
تا بحال شده است كه صبح عليالطلوع چشم كه باز مي كنيد و هنوز در گير و دار دل كندن از رختخواب نرم و گرم هستيد و كمي نيم خيز شده و كاملا ننشسته ايد و به بدنتان كش و قوس ميدهيد ناگهان با يك نفر سر يك موضوع پوچ و بي اهميت دعوايتان بشود، و يك دفعه فشار خونتان بچسبد به مغز سرتان و تمامي سلولهاي بدنتان شروع كند به لرزيدن؟ ها شده است تا بحال اين اتفاق بيفتد؟ مخصوصا وقتي در خانه خودتان و در تختخواب خودتان هم نباشيد؟ خير سرتان مهمان باشيد؟ واقعا روزي كه اينگونه آغاز شود را بهتر است از تقويم زندگي خط زد...
پي نوشت: براي بعضي از آدم ها متأسفم، دنيايشان آنقدر كوچك است و دلشان از دنيايشان بينهايت كوچكتر.
كاش زماني برسد سرشان چنان به سنگ بخورد و بفهمند در زندگي مسائلي مهمتر از سيم سشوار هم وجود دارد!
پي نوشت 2: در رابطه با سابجكت هم خيلي فكر كردم مي خواستم يك خط گلچين از بد و بيراههايي كه به ذهنم مي رسد را بنويسم ديدم دستم ياريم نمي كند تا بنويسمشان ديگر همين ازشان چكيد.
گاهي اوقات اينقدر غرق در گرفتاريها و دلمشغوليهاي بي ارزش مي شويم، و يا بهتر است بگويم خودمان را غرق در مسائل پوچ و بي اهميت زندگي مي كنيم كه از با ارزش ترين موهبتي كه خدا در اختيارمان قرارداده است غافل مي مانيم. از سلامتي.
پي نوشت: احساس مي كنيم زندگي را با تمام پيچ و خم هايش و با تمام دست اندازهايش بي نهايت دوست مي داريم. اوهوم
به زير سقف اين خونه
منم مثل تو مهمونم
منم مثل تو مي دونم
تو اين خونه نمي مونم
سه سال پيش وقتي تازه استخدام شده بودم، بنا به احتياط سعي مي كردم با همكاران ارتباط نزديك نداشته باشم، بعد از يك ماه به واحد جديدي منتقل شدم، رعنا يكي از همكارام و هم اتاقي هام توي اين واحد جديد بود. با برنامه ريزي كه سرپرست واحد انجام داده بود، من و رعنا بايد با هم براي صرف نهار ميرفتيم رستوران. اولين باري كه با رعنا رفتم رستوران باهاش آشنا شدم. محترمانه با هم سلام و احوالپرسي كرديم، رعنا ما رو به هم معرفي كرد، ملكه برفي، دختر ريزنقش و فوقالعاده ناز و فوقالعاده مؤدبي كه چهرش بي نهايت مهربان و خندان بود و از همون ثانيه اول به مخاطبش انرژي مثبت مي داد. از اون روز من، رعنا و او نهار رو با هم صرف ميكرديم. اون موقع دليلش رو نمي دونستم اما حس خاصي نسبت به او داشتم. كم كم به هم نزديك شديم و ارتباط دوستانه قوي بين من و ملكه برفي شكل گرفت، رفته رفته بنا به دلايلي رعنا از ما فاصله گرفت، و جمع ما دو نفره شد. يه اكيپ دو نفره، هر روز صبح به محض اينكه هركدوممون زودتر مي رسيديم با هم تماس مي گرفتيم و روزمونو با صداي همديگه شروع مي كرديم، نهار را بدون هم نمي خورديم، حتي اگر زماني من كارم طول مي كشيد و مجبور بوديم ديرتر غذا بخوريم ملكه برفي صبر مي كرد تا غذاش رو با من بخوره. در طول روز بيش از چندبار به اتاق هم مي رفتيم، و معمولا عصرها تا جلوي در شركت همراه هم بوديم. بي نهايت به هم نزديك شده بوديم. هفته اي دو روز بعد از كار مي رفتيم آيس پك مي خورديم، و گاهي هم مي رفتيم پارك لاله، زير درختاي تنومندش مي نشستيم و با هم صحبت مي كرديم. حرفهامون تمومي نداشت. سير نمي شديم از كنار هم بودن. بعد از يكسال دوستي و صميميتمون به اوج رسيد و تصميم گرفتيم با هم به سفر بريم، يه سفر دو نفره فوقالعاده. ثانيه ثانيه اون سفر هنوز به همون حرارت و زندگي جلوي چشمامه، روز آخر سفر، روي اسكله كنار دريا به هم قول داديم تا هرسال اين سفر رو تكرار كنيم. روز به روز از رابطه و دوستيمون مي گذشت و ما روز به روز به هم نزديك تر ميشديم. اتفاقات زيادي براي ما افتاد، كاري و شخصي اما هيچ كدومشون نتونست پيوند بينمون رو سست كنه، راه ملكه برفي دور شد. ديگه مثل قبل از نظر مسافت به هم نزديك نبوديم و امكانش نبود هرروز همديگرو ببينيم اما سال بعد دقيقا توي همون تاريخ سفرمون رو طبق قولمون تكرار كرديم، اين سفر دقيقا به همون مكان قبلي بود، اما خيلي متفاوت تر، اتفاقاتي قبل از سفر و در طول اون براي هردوي ما رخ داده بود كه يك جورهايي اين سفر رو متفاوت تر و البته خاص تر مي كرد. اتفاقات خوب و البته خيلي بد. هنوز با ديدن اون عكسها اشك توي چشمام جمع مي شه. دقيقا 3 سال از دوستيمون مي گذره، يك ماه كمتر و يا بيشترش فرقي نمي كنه. اما چند ماهه كه ديگه اين نزديكي وجود ندارد. يعني مثل قبل وجود نداره. هنوز ملكه برفي تو دلم همون قدر عزيزه. هنوز قلبم از يادآوري خاطرات مشتركمون كه ثانيه ثانيه اون مثل جون مي مونه برام به درد ميآد. هنوز روزاي باروني دلم هواي ملكه برفي را مي كنه البته به همراه آيس پك و پارك لاله، هنوز وقتي بي نهايت باروني مي شم، دلم پر مي كشه كنار دريا البته همراه ملكه برفي. اما نمي دونم دليل اين فاصله و دوري چيه، دليلش چيه، ملكه برفي با من حرف بزن.
پي نوشت: يك وقتهايي نمي توانم بنشينم روبروي آدمها و با آن ها حرف بزنم، مي ترسم مثل همين الان كه دارم اينها را مي نويسم اشكم سرازير شود و گريه مانع صحبت كردنم شود. و يا مي ترسم بين اين همه احساسات نتوانم منظور واقعيم را به آدمها برسانم. و حرفهايم بيشتر باعث كدورت شود. اما ميآيم اينجا مي نويسم، مي دانم بالاخره گذري هم كه شده باشد. تو ميآيي اينجا و مي خوانيم، خواهش مي كنم با من حرف بزن.
پي نوشت 2: يك وقتهايي يك انسان هايي وارد زندگيمان مي شوند كه نه ما به آنها نياز داريم و نه آنها به ما. اما درواقع وجودشان مثل نفس است. اگر نباشند زندگي به پايان ميرسد.
پي نوشت 3:
"يه روز اومدي
مث موج دريا
بوي پيرهنت
مث خواب و رويا
سايه هاي ما
رو شناي ساحل
پا به پا بي صدا غرق تمنا"
آدم ها متغيرند!

يعني چه؟ يعني آدم ها عوض مي شوند؟
يعني خوب هستند، بد مي شوند؟
يا بد هستند، خوب مي شوند؟

يا مثلا تو برايشان تكراري مي شوي
و چون تو ديگر توي هميشگي نيستي در نظرشان
جور ديگري مي شوند؟
يا شايد هم شرايطي پيش مي آيد، كه تو توقع داري آدم ها جور ديگري باشند، اما چون
همان شرايط مشابه براي آن آدم ها وجود ندارد آن ها هماني نمي شوند كه تو انتظار داري؟
نمي دانم، مدت هاست، اين صداهاي گنگ مي پيچد در مغزم، مدت هاست!
حرفهايي دارم كه نمي دانم به كه بگويمشان، حرفهايي كه درواقع مي دانم بايد هركدام را به
چه آدمهايي بگويم اما مي دانم آن آدمها توانايي درك آن حرفها را ندارند، و اگر آن حرفها را
به آدمهاي ديگري هم بزنم، فايده اي ندارد.

به همين خاطر است كه مدتيست عجيب احساس تنهايي مي كنم...
پي نوشت1: عكس ها: رضا مهرآور (با اين پست همخوني داشت)
پي نوشت 2:چند وقتيست مونسم شده پيچك ابي...
حالا راه تو دوره
دل من چه صبوره
كاشكي بودي و مي ديدي
زندگيم چه سوت و كوره...
دلهره اين روزهايم اين است كه پائيز اگر تمام شود دلتنگي هايم را به گردن كه بيندازم...
يك سوزن نوك تيز مي خواهد اين بغض براي تركيدن...
زمزمههاي خوف انگيز
آغوشهايي كه بوي طمع مي دهند
نگاههاي هرزه پر نيرنگ
دلبستگي هاي آزاردهنده
خنده هاي شيطاني
گريههاي دروغين
دوستت دارم هاي عادت وار
عشق هاي رنگي
نوستالژي هاي غم انگيز
كوچههاي بنبست
و از تمام ناتمام هاي زندگي گريخت

تا به گرمي نگاه تو
به آن صداي مهربان تو
به آن لطافت كلام تو
چنگ زد....

دنياي ما اندازه هم نيست...
من عاشق گيتار و بارونم...
من روزها تا ظهر مي خوابم!
من هر شبو تا صبح بيدارم...
دنياي ما اندازه هم نيست
من خيلي وقتا ساكتم، سردم!
وقتي كه مي رم تو خودم شايد
پائيز سال بعد برگردم!!!
دنياي ما اندازه هم نيست
مي بوسمت اما نمي مونم
تو دائم از آينده مي پرسي
من حال فردامم نمي دونم!
تو فكر يه آغوش محكم باش...
آغوش اين ديوونه محكم نيست!
صدبار گفتم باز يادت رفت
دنياي ما اندازه هم نيست...
نشسته ام اينجا پشت ميز، گردن و كتفم درد مي كند و انگاري كه كوه كنده ام، كلي هم خوابم مي آيد، و تازه حواسم هم به دور و برم نيست و فقط هرازگاهي صداي همكارم را كه كلا يك متر با من فاصله دارد ميشنوم كه با تلفن صحبت مي كند و البته فقط صدايش را ميشنوم، اصلا پرتتر از اين حرفها هستم كه بفهمم به آن طرف خطي چه مي گويد، امروز كلا از آن روزهاييست كه دوست داشتم اصلا نبود، بعد آن وقت به ترتيب براوسرها را باز مي كنم اول موزيلا را، كه بيايم ببينم اينجا در اين بلاگفا چه ميگذرد، كه خوب هيچ خبري نيست، بعد يك به يك وبلاگهاي برو بچ را باز مي كنم و ميبينم كه هيچ كدامشان مطلب جديد ننوشتهاند، خوب از اينجا كه نا اميد ميشوم، ميروم به سراغ كروم تا فيس را چك كنم، انگاري آنجا هم بلانسبت شما خاك مرده پاشيده اند، از آنجا هم قطع اميد ميكنم و كلا دنياي مجازي را ميبوسم و ميگذارمش يك گوشهاي، بعد دورو برم را نگاه ميكنم، رئيس امروز نيست اما خوب كارهاي من كه هيچ وقت تمامي ندارند، نگاهم مي افتد به روي فايل به يك پوشه قرمز رنگ و ميبينم يك كوهي از كاغذها و قراردادها و نامههاي خسته كننده و اداري روي هم تلمبار شده اند، كه بايد انجامشان بدهم، اما يك هفته است كه همانطور دست نخورده مانده اند به امان خدا، سرم را بر مي گردانم و به ساعت روي ديوار نگاه ميكنم كه انگار عقربه هايش در خواب ابدي به سر ميبرند، همينطور دارد 4 بعد از ظهر را نشان ميدهد، بعد يكهويي آبدارچي برايم چاي ميآورد، ميدانيد خوبي ساعت 4 بعد از ظهر اين است كه ساعت چاييست و در هر حالتي حتي در شلوغترين وضعيت هم كه باشي ميتواني براي چند دقيقه لم بدهي روي صندلي و يك چايي داغ بنوشي همراه يك تكه شكلات، بعد خلاصه داشتم مي گفتم، چايي را برميدارم، به بك گراند مانيتورم نگاه ميكنم كه طبق معمول يكي از عكسهايي است كه آقاي مهرآور برايم فرستاده است، عكس يك خانه قديمي در يك روستاي متروكه نزديك شهر يزد، بعد يكهويي يادم ميافتد كه امروز چهارشنبه است، و همچين ته دلم قنج ميزند، بعد دوباره يادم ميافتد كه فردا شب عروسي دعوت هستيم و دوباره لب و لوچه ام آويزان ميشود، ديديد يك وقتهايي آدم دلش ميخواهد از صبح تا شب لم بدهد روي كاناپه جلوي تلويزيون؟ من دقيقا در آن برهه زماني هستم كه دلم ميخواهد همينطوري باشم، به ته راهرو نگاه ميكنم، ميز فريبا از اينجا معلوم است، يك دفعه يادم ميافتد كه امروز شيفتش نبود و ساعت 2:30 رفت، دوباره تكيه ميدهم، نميدانم چرا به جاي آن همه حرفي كه توي دلم چال كرده ام، دارم اين حرفهاي تكراري و كسل كننده را ميزنم كه ميدانم نيم بيشتر شما همان دو سطر اولش را كه بخوانيد بيخيال باقيش مي شويد، نميدانم، به اندازه يك كوه حرف براي گفتن دارم، دلگيرم، دلم درد و دل ميخواهد، از آنهايي كه انسان را سبك ميكند، اما حرفهايي دارم كه نميتوانم به زبان بياورمشان، حتي اينجا هم نميتوانم بنويسمشان آن حرفها را، نه اينكه نخواهم كسي بداند، نه بيشتر به اين خاطر است كه جسارت به زبان آوردنشان را ندارم، حتي نميتوانم آن حرفها را با خودم تكرار كنم، يك زماني فكر ميكردم هرآنچه دلم بخواهد را دست كم ميآيم اينجا مينويسم، اما يك خواسته هايي دارد دلم كه جرأت به زبان آوردنشان را ندارم...
پي نوشت: چند روز پيش داشتم يك كتاب طالع بيني هندي قديمي را ورق مي زدم، كنجكاو شدم ببينم راجع به زن متولد فروردين چه نوشته است، همينطوري كه مي خواندمش خنده ام مي گرفت، واقعا انگار خود ديوانه ام را داشتم توي آينه نگاه مي كردم، مخصوصا اين قسمتش كه نوشته بود:
"او فمينيست سر سختي است و با چنگ و دندان با شوهرش مي جنگد . او زن خانه دار معمولي نيست و هيچ مردي نبايد تلاش كند از او زني خانه دار بسازد . دختر متولد اين برج بسيار مستقل است"
و جالبتر از آن اين قسمت:
"«عشق از زندگي جدا بوده است» بدون شك منظور افرادي غير از زن هاي متولد فروردين ماه است . نمي دانم به كسي كه عاشق يك چنين زني باشد ، بايد تبريك گفت و يا به حالش متاسف بود . ممكن است تصور كند كه عشق همه چيز زندگي است .در حالي كه او چنان مجذوب دنياي خاص خويش است كه در عمل فقط آن را همه چيز زندگي مي داند . او بيش از هر زن ديگري در اين دنيا مي تواند بدون مرد زندگي كند."
و اين قسمت هم كه ديگر آخرش است:
"دختران متولد اين ماه هميشه تعدادي عاشق سينه چاك در اطراف خود دارند و با وجود اين هميشه در تخيلات خود دنبال كسي مي گردند كه جزو اين عده نباشد"
چقدر خوب است كه ارتباط انسان با بعضي ها يك جور خاصي است، چطور بگويم، يك جورهايي ته ته دل آدم هميشه قرص است كه مي تواند روي دوستي بعضي ها براي يك عمر حساب كند. مي تواند به دوستي شان و وجودشان تكيه كند. اصلا چقدر خوب است كه ارتباط انسان با بعضي ها در چارچوب رسميت ها و قيد و بندهاي آزاردهنده نباشد. اينطوري انگار هيچ گاه ترس پاياني وجود ندارد. انگار اينطوري انسان ها بدون اين كه توقعي از يكديگر داشته باشند كنار هم هستند، هميشه هستند، وجود اين طور آدم ها آرامت مي كند، مي تواني به آنها تكيه كني و با خيال راحت به راهت ادامه دهي، خوب كه فكر مي كني مي بيني اين انسانها تنها اگر در همين جايگاهي كه هستند بمانند، اينقدر مي توانند عزيز و دوست داشتني باشند، وقتي چنين دوستاني داريد، هميشه نگرانشان هستيد، حتي زماني كه نمي بينيدشان، هميشه از موفقيت هايشان به وجد مي آييد، هميشه دوست داريد در لحظه هاي مهم زندگيشان كنارشان باشيد و البته دوست داريد در لحظه هاي مهم زندگيتان كنارتان باشند، اختلاف نظرهايتان را بدون اينكه بترسيد از اينكه از شما برنجند به آن ها اعلام ميكنيد، و گاهي مي دانيد در بعضي مسائل هيچ گاه با آنها هم عقيده نخواهيد شد، اما همين اختلاف عقيده هم برايتان شيرين خواهد بود، اينطور آدم ها از همان دسته اند كه وقتي در شلوغي و غربت هستيد، ديدن چهره شان بهترين هديه خداوند است به شما...

نمي دانم تا چه حد قادر بودم به بيان احساسات دروني ام، اما مي توانم بگويم كه اگر چنين انسانهايي
در زندگيتان هستند اينقدر تلاش كنيد تا جزء جدانشدني زندگيتان باقي بمانند، اميدوارم شما هم يكي از آن انسانهاي خوش شانسي باشيد كه يك چنين دوستاني دارند...
تقديم به همه دوستان واقعي، تقديم به همه آدم هايي كه خاص هستند، دست كم براي يك نفر...

يك اتفاق هاي كوچكي در درون من رخ داده است، يك مدت كوتاهيست كه نه مي دانم اسمشان چيست
و نه ماهيتشان را مي دانم
اما يك جورهايي درگيرم كرده اند، درگير احساسات مبهمي كه گاه مرا ترد و شكننده مي كنند و
گاه ياغي و سركش
گاه چنان فرو مي برندم به لاك تنهاييم و گاه چنان طغيان گرم مي كنند كه ديگر واهمه اي در من نمي ماند
از هيچ كس و هيچ چيز
همه اين ها دارد خيلي زود اتفاق مي افتد، خيلي زود، خيلي درهم و برهم است دنياي درونم
روزها را مي گذرانم، يك روز مي روم عروسي، يك روز باغ وحش، يك روز شهربازي
رستوران، حنابندان، تئاتر كمدي و و و
روزهايم را مثلا به خوش گذراني مي گذرانم، اما نمي دانم چرا هيچ احساسي ندارم
نسبت به اين خوشي هاي زودگذر و ظاهري
نه متوجه مي شوم زماني را كه در اداره هستم چگونه مي گذرد و نه زماني را كه در خانه سپري مي كنم
روزهاي غريبيست براي من خيلي غريب
مي گردم در دنياي اطرافم و مشامم را تيز مي كنم به سمت زندگي مردم
به اين اميد كه شايد گذشته ها و حال آدم هاي اطرافم من را از اين حالت بيرون بياورد
به خودم ميآيم و مي بينم آنقدر غرق شده ام در گذشته هاي غريبانه تر ديگران
كه غربت خودم را فراموش كرده ام
چنان درگير مي شوم با دنياي ديگران اين روزها و دنياي خودم را با دنياي آنان مقايسه مي كنم
گاهي حسادت مي كنم و گاهي شكر و گاهي فرو مي روم در ناباوري
و تنها مي دانم حال اين روزهايم خوش نيست.

امروز صبح موقع صرف صبحانه برخورد نامناسبي با آبدارچي اداره داشتم،
از اون موقع به بعد اعصابم شديداً خورده، حالم داره از خودم به هم مي خوره، هيچ وقت هيچ وقته هيچ وقت
با هيچ كس اينطوري صحبت نمي كردم،
چه برسه به آقاي مسني كه هرروز رأس ساعت 8:15 براي ما چاي مي آره
هرچند همه كارمندان اين طبقه ازش شاكيَِِن، هرچند نمي شه به روش خنديد و ...
اما من دارم ديوونه مي شم به خاطر اون برخورد و اون طرز صحبتم.
چاي ساعت 10 رو كه آورد سعي كردم خيلي ازش تشكر كنم و بهش لبخند بزنم شايد ازم دلگير نباشه،
برخوردش خيلي معمولي بود باهام و رنگ و بوي دلخوري نداشت، اما نمي دونم چرا يه چيزي توي وجودم از صبح داره آتيشم مي زنه...
نمي دونم شايد به خاطر اينكه امروز مجبور بودم ساعت 6 صبح كارت بزنم اينقدر شاكي بودم، يا شايد براي اينكه صبح هيچ كدوم از دوستان زير بار نرفتن كه برن نون تازه بخرن و آخر سر هم خودم مجبور شدم برم تو صف نونوايي و در ضمن همه همكارانم رو هم تو صف نونوايي ديدم،(البته ناگفته نمونه مريم هرروز مسئول نون خريدنه امروز اونم زير بار نمي رفت بره نون بخره)، اينقدر اعصاب نداشتم از اول صبح، نميدونم، دليلش هرچي كه هست بايد يه ذره بيشتر مراقب رفتارم باشم!
اعتراف نوشت: وقتي نگار خشمگين مي شود، كنترل رفتارش از دستش خارج مي شود،
اما چند ثانيه بعد مثل ... پشيمان مي شود،
مرا به خاطر اين همه تنهائي سرزنش مكن!

گناه من چيست كه تو هيچگاه همراه خوبي نبودي؟؟؟؟؟

بي نهايت دلم گرفته است...
مثل آن زمان هايي كه هوا بارانيست و آسمان ابري
آري درست مثل همان زمان ها دلم گرفته است
و از آن سنگين تر اينكه اين بار براي دلتنگيم دلايل محكمي دارم
دلايلي قوي براي دلتنگي هاي يك زن
باز هم شم زنانه من و دو نفر از دوستانم باعث شد تا دوباره به قصه خيانت يك مرد پي ببريم
حضور يك زن دوم در زندگي يك زن اول...
و چه تلخ است كه اينبار قسمت بزرگ دلتنگيهايم تنها به خاطر آن زن دوم است...
و قسمت ديگر البته براي زن اول، و در اين ميان نمي دانم احساسم نسبت به آن مرد چيست، ديگر نمي دانم...
تمام احساسات و نظرات قبلي من نسبت به ان مرد طي اين چند روز تغيير كرد.
و باز هم واقعيت همچون پتكي سخت و سنگين بر سرم خورد.
اي زن كه دلي پر از صفا داري
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معني عشق را نمي داند
راز دل خود به او مگو هرگز
شايد گاهي گناه يك زن تنها گرفتاري در چنگال بي رحم عشق و علاقه شديد باشد. شايد...

آري آغاز پائيز است و روزها از پي هم مي گذرند و من مي شكنم همچون ساقه نازك نيلوفري اسير دستان باد...
بي هدف و كاملا بدون انگيزه آغاز شد،
و جايي بود تنها براي گذراندن زمان
اما بي اراده و ناگاه به آرام ترين مأمن من مبدل شد.
تولد ×××دريچه مسدود××× مبارك...

يك جايي كمي آن طرف تر از احساس دلتنگي و تنهايي
زني ايستاده است كه براي من دست تكان مي دهد
زني ايستاده است، منتظر
زني ايستاده است كه از عمق نگاهش با من حرف مي زند
كه پشت لبخندش هزاران اميد واهِي به خاك نشسته را مي توان ديد
آري او بي وقفه براي من دست تكان مي دهد...
هفته هاي تكراري بدون هيچ تغييري از پس يكديگر سپري مي شوند و من مي مانم بههمراه روزمرگي هايم.
نگين ديروز با شوق و ذوق فراوان راهي مدرسه شد. با امسال 3 سال ديگر فرصت دارد براي سركشيدن لذت اول مهر، براي استشمام عطر دوست داشتني كاغذهاي كتاب و براي خيلي چيزهاي ديگر.
هفته گذشته را چگونه گذراندم نمي دانم به ياد هم نمي آورم، تنها مي دانم آخر هفته به مهمان داري و رفتن به جشن تولد يكي از بستگان و خريد مدرسه براي نگين گذشت.
ديروز با هزار سختي بعد از 3 روز و نصفي تعطيلي ساعت 5 صبح به عشق ورزش صبحگاهي از خواب بيدار شدم رأس ساعت 6:45 رسيدم باشگاه اما تعطيل بود بدون هماهنگي قبلي! خلاصه باز هم خورد توي ذوقم.
همكاران واحد روبرويمان (همان دار و دسته همكار آقاي بداخلاق) به طور كلي دارند از ساختمان مركزي اداره منتقل مي شوند. ديروز دلم بسي گرفته بود از اين قصه هاي عادت و دل كندن هاي اجباري، نمي دانم چرا هيج رقمه به عادت نكردن عادت نمي كنم.
آقاي رئيس اين روزها سرش خيلي شلوغ شده است به طوري كه كمتر مي آيد اداره و اكثر كارها را از راه دور و از طريق تلفن و ايميل با هم انجام مي دهيم، هرچند من اين شيوه كاركردن را بيشتر ترجيح مي دهم. اما يك جورهايي هم اعصابم از اين وضعيت به هم مي ريزد.
يك ماهي هست كه اصلا به فيس بوك دسترسي ندارم، من كه اعتياد داشتم به اين سايت لعنتي يك ماه است كه در ترك اجباري به سر مي برم.
5 شنبه احتمال دارد با بهار و فريبا بگذرد البته فقط در حد احتمالات است چون بعيد مي دانم در توان ما باشد تا بهار را از خواب بيدار كنيم اما خوب من يك شيريني جانانه به بچه ها بدهكارم كه بالاخره بايد دينش از گردنم برداشته شود، بماند براي چيست كه دليلش اهميت چنداني ندارد اما اگر بشود كه پنج شنبه ببينيم همديگر را با يك نهار از خجالتشان در مي آيم.
خوب ديگر ديدم خيلي وقت است كه از روزمرگي هايم برايتان ننوشته ام گفتم از خجالت شما هم در بيايم بد نيست...
بغض نوشت: بعضي ها روي پيشانيشان اين گونه نوشته شده است:
*ما براي دل شكستن آمديم...*
تأكيد نوشت: موضوع پستم و ديگر هيچ...

دخترم، نميدانم درست در اين لحظه كه اين نامه را ميخواني دقيقا چند سالت است، اما حدس ميزنم بيشتر از 6 يا 7 سال نداشته باشي. دخترم حرفهاي زيادي دارم براي گفتن و به همان اندازه هم حرف دارم براي نگفتن، اما مي نويسم آن قسمتي را كه ميتوانم بگويم و ميتواني درك كني...
كودكم مي فهمم سكوتت را و آن نگاه خيس و پر از نگرانيت را وقتي وادارت مي كنم از گذشتهها دست بكشي و با آن دستهاي كوچكت به دستگيره سفت و سخت و بي رحم آيندهها بياويزي، ميفهمم بغضت را وقتي هنوز كودكي، هنوز در دلت غوغاييست براي پروانه بودن، هنوز با تمام وجودت مي خواهي ميان كوچه ها دوان دوان بالا بلندي بازي كني، آنچنان با عجله از روي پلهها بپري كه زمين بخوري بدون شرمساري و خجالت از اينكه ديگران به تو بخندند و سر زانوهايت زخم شود و با صداي بلند گريه كني، لرزش صدايت را ميفهمم به وقت مريضي زماني كه آقاي دكتر برايت آمپول تجويز ميكند و تو با تمام وجودت ميخواهي بزني زير گريه و مطب را روي سرت بگذاري، اما وادارت مي كنم سكوت كني و نقش آدم بزرگها را بازي كني و قوي باشي و وادارت مي كنم وانمود كني از آمپول نميترسي، مي فهممت وقتي اصلا دلت نميخواهد به آينده فكر كني، اصلا دوست نداري درگير سختيها و واقعيات شوي، اما من تو را وادار مي كنم تمام آرزوهايت را در دلت دفن كني، و با تمام قدرت حركت كني به سمت آينده، مي دانم گاهي دلت ميخواهد سر ظهر قاليچه كوچكت را پهن كني در كوچه جلوي درب خانه و اسباب بازيهاي پلاستيكي ات را، آن اجاق گاز و ماشين لباس شويي و آن قابلمه ها و بشقاب هاي كوچكت را بچيني روي آن و تنهاي تنها براي خودت خاله بازي كني، دركت مي كنم وقتي بعد از ظهرها از پشت پنجره با حسرت به كودكان همسايه نگاه مي كني، وقتي دارند بازي مي كنند و من آن شبنم ها را در عمق نگاهت ميبينم، ببخش مرا براي تمام لحظاتي كه در نزديكي خانه دختران هم سن و سال تو لي لي بازي ميكنند و من دستت را محكم مي فشارم و با خودم مي كشانمت تا پر نكشي به سويشان و مي دانم كه چقدر دلت ميخواهد در آن لحظه با آن ها هم بازي شوي. من با تمام وجودم مي دانم تو هنوز سير نشده اي از كودك بودن، از جيغ كشيدن و از بي محابا خنديدن و البته گريه كردن با صداي بلند. من حنجره لرزان و اشكهاي پنهانت را تمام روزهاي اول مهرميبينم، وقتي دلت پَر مي كشد براي رفتن به مدرسه، براي آن شب قبل از شروع مدرسه كه تا صبح از هيجان خوابت نمي برد اما باز من بي رحمانه تو را با اين واقعيت روبرو مي كنم كه ديگر هيچ يك از مدرسه هاي دنيا جايي براي تو ندارند.

ببخش اگر سالهاست وادارت كرده ام از همه قوي تر باشي، من را ببخش كه با اين كارم باعث شده ام هميشه ديگران هم توقعشان از تو بيش از تواناييت باشد، من را ببخش به اين خاطر كه زمانه وادارم كرد تا اين همه تو را تحت فشار قرار دهم، مي دانم گاهي واقعا مي بُري و ميخواهي از همه چيز دست بكشي و فقط بنشيني روي زمين و اعتراف كني كه ديگر تواني نداري براي ادامه، ميدانم گاهي دوست داري فرياد بزني اما فقط و فقط به خاطر من مجبوري تحمل كني و ادامه دهي،
ببخش كه مجبور بودي و احتمالا خواهي بود تا هميشه بزرگتر از سنت باشي...
كودكم ببخش مرا اگر مادر خوبي برايت نبودم، ببخش به خاطر اينكه همه اين ها را مي دانم اما كاري از دستم بر نمي آيد.
ببخش اگر مجبوري به خاطر من تمام غرايز و احساساتت را پايمال كني،
و ببخش براي تمام جبرهاي زندگي كه مي دانم كه مي داني مقصرش من نبودم و نيستم.

سيمرغ در آسمان كوير عكس: رضا مهرآور
تو شب را به خاطر بسپار
اين سپيدبال نقش بسته بر اين پهنه آبي را مجال ماندن نيست
تو شب را به خاطر بسپار
روز را خورشيد به پاس خواهد نشست
تو ابر را به خاطر بسپار
باران را زمين عاشقانه در آغوش خواهد كشيد
تو ساحل را به خاطر بسپار
دريا را قايقرانان فتح خواهند كرد
و تو همچنان
"پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنيست"

يوش: منزل نيما عكس: رضا مهرآور
اينجا دلي تنگ است
اينجا ديواري بناست
اينجا فاصله اي هست
اينجا يك انسان
روزانه دانه هاي تنهايي را تسبيح مي كند
و در پايان روز دانه دانه مي شمارد تنهائي هايش را
اينجا سكوتي جاريست
و چشماني هميشه خيره به دوردست ها
و اينجا درست در همين نقطه انديشه هايي زير تلي از خاك خفته اند
و قلب هايي كه زماني تپيده اند.

يك وقتهايي مي گويم چقدر خوب است كه مجبور هستيم هر روز در اين خيابان هاي تهران عمرمان را سپري كنيم. تهران و آدمهايش هميشه تو را با تجربيات جديد آشنا مي كنند. به تو مي فهمانند كه هيچ چيز غير ممكن نيست. مثلا مي فهمي كه يكي از اساتيد تأتر كه خودش را بكشد 25 سال بيشتر سن ندارد و به گفته خودش تأتر را در حد professional تدريس مي كند، در خط آرياشهر –آزادي مسافركشي مي كند. و موسيقي كلاسيك هم گوش مي دهد. و تو گيج ميشوي و با خودت مي گويي يا من و سه نفر مسافر ديگر را احمق فرض كرده است، يا واقعا احمق هستيم و يا اينكه زندگي خرج دارد خوب، تدريس تأتر درآمدي ندارد كه مسافركشي درآمدش بيشتر است و البته اشل كاريش هم به مراتب بالاتر!
و يا مثلا ساعت 8 شب است و تو در يك صف طولاني منتظر تاكسي هستي و داري از خستگي مچاله مي شوي، بعد يكدفعه يك دخترخانم محترم كه در انتهايي ترين نقطه صف ايستاده است به راننده تاكسي كه دارد مي آيد ابتداي صف مسافر ها را سوار كند چنان لبخند مليحي مي زند كه آن راننده اصلا يادش مي رود صفي هم وجود دارد و با اشاره اي دختر خانم مي پرد داخل تاكسي و تو همچنان بايد بماني در صف و غاز بچراني تا شايد تاكسي بعدي و بعدي و بعدي جايي براي تو هم داشته باشند، و آنجاست كه باز هم گيج مي شوي و مي گويي آيا هميشه براي رسيدن بايد رفت يا در واقع هميشه براي رسيدن بايد از راه راست رفت، يا گاهي هم براي رسيدن بايد ميانبر زد و يا ...
در كل به همين دلايل است كه تو هر روز انگيزه ات بيشتر مي شود براي زندگي در اين شهر و گذراندن روزگار در كنار اين مردم ناسازگار...
پي نوشت: همكار آقاي بداخلاق ديروز يك عالمه به ليوان آبخوري من خنديد، فكر كنم نمي دانست من كلي روي اين ليوانه تعصب دارم، مثلا باز مي خواست موضوعي براي صحبت داشته باشد، به ليوان من كه خيلي بزرگ است و يك قلب بزرگ روي ديواره اش است خنديد. من هم يك لبخند همراه با بي تفاوتي نثارش كردم، اوهوم حقش بود، تا ديگر به ليوان خوشگل خودم نخندد.
هشدار نوشت: برداشت آزاد ممنوع!
تازه ۲ سال است كه از يكي از شهرستان هاي ايران به تهران آمده است.
وقتي سر صحبت باز مي شود و از تفريحاتش مي گويد اسم مكان هايي را به زبان مي آورد كه ما به اصطلاح بچه تهراني ها تا به حال نشنيده ايم چه برسد به ديدن. و همين باعث ميشود تا ما مورد تمسخرش قرارگيريم.![]()
به آخر هفته هاي خودم فكر مي كنم، كه تا مي آيم به خودم بجنبم تمام مي شوند. به مادرم فكر مي كنم كه هنوز من را مثل كودكي آسيب پذير مي داند، به اينكه هميشه منتظر گزارشات لحظه به لحظه من است، به اينكه اگر بعد از دوبار تلفنش را جواب ندهم از نگراني زمين و زمان را به هم پيوند مي دهد و به ...
يك وقتهايي قبطه مي خورم به آزادي و فراغ بالش و يك وقتهايي عمق نگاهش تنهايي را فرياد مي زند...
پي نوشت ۱: بله بالاخره آزمون شهر را هم قبول شديم، به زودي در اين مكان گواهينامه رانندگي نصب ميگردد. ا ا چي نه اشتباه شد. هيچي اصلا ولش كنيد...![]()
پي نوشت ۲: يك آدم هايي هستند در زندگي كه چقدر دلت مي خواهد مثل آن ها زندگي كني، اما وقتي از نزديك به آن ها مي رسي متوجه مي شوي چقدر حسرت زندگي تو را ميخورند...
پي نوشت ۳: يك آدم هايي هم هستند در زندگي كه خيلي حساب شده رفتار مي كنند، تمام حركات و رفتارها و حتي احساساتشان كنترل شده است درست مثل آدم آهني يا نمي دانم خودتان تصور كنيد، انگار تمام رفتارهايشان از زماني كه از خواب بيدار مي شوند تا زماني كه مجددا به خواب بروند از روي سناريو اجرا مي شوند و همه اين ها به اين دليل است كه مي خواهند خود را اصيل و با كلاس نشان دهند و بگويند تربيت من اينقدر بي نظير است كه اشتباهاتم حداقل است و البته مي خواهند تمام رفتارهاي تو را زير سؤال ببرند تا تو فكر كني چقدر در طول زندگي دچار اشتباهات جبران ناپذير مي شوي و اين انسان ها اجازه نمي دهند آدم هاي ديگر زياد به آن ها نزديك شوند، اما اگر بر حسب اتفاق بتوانيد ذره اي از مرزشان عبور كنيد و نزديك تر شويد به زندگيشان مي بينيد چه قدر طبل تو خالي هستند، چقدر جاي خالي در شخصيت و زندگيشان وجود دارد و چقدر چقدر هاي ديگر...
پي نوشت۴: پست امروزم يك مقداري درهم بود، خيلي چيزها مي خواستم بنويسم اما يك مقداري دست و بالم بسته بود. حداقل خودم كه مي خوانم متوجه منظور خودم مي شوم. اوهوم
توضیح نوشت: بعضي ها مي آيند كامنت خصوصي مي گذارند مي خواهند ببينند اين عكس هايي كه من جديدا مي گذارم اينجا داستانش چيست. "اين ها آثار يكي از دوستان خوبم است البته يك عالمه است ها من اين ها را گلچين مي كنم، اين ها عكس هاي مورد علاقه خود من است". همين، نقطه سر خط.
پرواز كن
اگر زمين براي قدمهايت كوچك است
پرواز كن
اگر براي گذاشتن و گذشتن آماده اي
پرواز كن
آسمان از آن توست، اگر زمين نبود...


عكس ها: رضا مهرآور
فكر گريزم ديوانه مي كند
اسير آغوش تو گشته ام ولي
رهايم نمي كني
ميان شاخ و برگهاي تنيده
ميان مه و بوي خاك
و ميان سبزي و سرخي
شايد گمگشته خودم را پيدا كنم
گمگشته مني كه در آغوش تو سخت گرفتار گشته ام...
